ان روزها
اره من عاشق شدم عاشق جنین 3 هفته ای. عاشق تو که در وجودم رشد می کردی .
کم کم اثار حضور تو در من ظاهر میشد به خستگی و خواب الودگی حالت تهوع و دل بهم خوردگی اضافه شد.روزها یکم سخت تر می گذشتن. رانندگی رو کنار گذاشتم تا ناخواسته به تو صدمه نزده باشم
من که از یک سال قبل برای انجام تعهدات ضریب کا در شهرستان استانه مشغول به کار بودم در این دوران در منزل پدری سکونت داشتم و چه نعمتی بود بودن در کنار پدر و مادر.از بهنام که حالا دیگه باید بهش بابا بهنام بگم دور بودم و بجز دلتنگی بهنام مشکل دیگه ای نبود
بابا هر روز زحمت می کشید و با وجود دیسک کمر و کمردرد مثل ازانس در خدمت من یا بهتر بگم من و تو بود البته قبل از بارداری هم همیشه همراهم بود اما اون موقع من رانندگی میکردم اما الان اون زحمت می کشید مامان هم که مثل همیشه فرشته نجات بخش بود اب میوه ها و غذاهای سالمش باعث میشد بهتر اون دوران رو تحمل کنم
یادمه مدام گرسنه بودم و اگه چیزی نمی خوردم حالت تهوع و ضعف بدی می گرفتم نصفه شب پا میشدم و غذا می خوردم میگفتم جاروبرقی من راه افتاد.غذاهای چرب حالت تهوعم رو زیاد می کرد و دوست داشتم چیزهای ساده بخورم
و تو در درونم رشد می کردی


ان روزها
