کفش خریدن
دیروز عصر با بابا بهنام رفتیم خیابون بهار برات کفش بخریم کفش رو همونجا پوشیدی و تو پاساز هر کی نگاهت می کرد و باهات ارتباط برقرار می کرد کفشت رو نشون می دادی یه سری لباس تو خونه هم برات خریدیم که اونها خیلی برات جذاب نبودو محلشون نکردی یه بادکنک بزرگ شکل گل هم بابا برات خرید که بقایاش الان تو سالن ولو شده.تو فروشگاه که بودیم یه شیرخوار بغل مامانش خوابیده بود اونو که دیدی دستت رو روی بینی کوچولوت گذاشتی و گفتی هیس. تو راه برگشت به خونه هم می گفتم کی عشق مامان شهرزاده؟می گفتی من کی عمر مامان شهرزاده ؟ من کی نفس باباست؟من کی یار مامانه؟ من
تا ابد تو عشق ما هستی
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


کفش خریدن
